خرید بک لینک
سلام قبل از صبحونه من کمی با دوچرخه محمد توی حیاط دوچرخه سواری کردم. البته با کمک باباجونصبحونه رو تو حیاط عمو محسن اینا خوردیم و یه صبحونه ی مفصل و خوشمزه. جاتون خالی بعدش که وسایل رو داشتیم جمع میکردیم خاله بتول گفت آقا محسن بستنی خریده بود که با هم بخوریم بمونین بخورین بعد برید. من هم که دلم میخواست بخورم وقتی دیدم همه میگن نه دیگه زودتر بریم منم منصرف شدم. حین رفتن بابای خاله بتول اومد دم در با دوچرخه ش و یه مشمای بزرگ پر بستنی با خودش آورد از اون لیوانیها. چند تاش رو هم به ما دادن گفتن مال مراسم شب میلاد آقاامام رضاست و روزی شما بوده. ما هم برداشتیم و حرکت کردیم. هنوز دویست متر نیومده بود

برچسب: سفر,یزد,اصفهان,روز,سوم,قسمت,ششم, نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:00

سلام روز دوشنبه 16 مرداد 96 خبر دادن که اگه خدا بخواد کار خان عمو داره درست میشه و باید سه شنبه صبح خودش رو به صاحبکارش معرفی کنه. اینطوری شد که دوشنبه شب تصمیم گرفتن تا از پیش ما برن و ما رو تنها بزارن. همون شب هم مامانی از شمال اومد تا این یکی دو روزه از من مراقبت کنه و خودش هم کار چشم پزشکیش رو پیگیری کنه. روز سه شنبه که قرار بود من با مامانی بمونم بخاطر وقت دکتر مامانی مجبور شد مامان جون مرخصی بگیره و پیشم بمونه ولی عصرش مامانی اومد پیشمون و فرداییش رو هم با هم موندیم. روز چهارشنبه تو جاده شمال خان عمو اینا رو پلیس نامحسوس جریمه کرد و میخواست ماشینشون رو بخوابونه و با کلی آشنا بازی و ...

برچسب: رفتن,خان,عمو,اینا,پیش, نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:00

سلام امروز پنجشنبه ست و باباجون از یکشنبه صبح رفته آذربایجان غربی و هنوز نیومده دل من و مامان جون خیلی تنگ شده باز مامان میتونه تلفنی حرف بزنه اما من وقتی گوشی دستم میدن فقط میتونم بابا بابا بگم و گاهی هم یه کوچولو از مامان جون گله کنم. زن عمو الی و آجی تسی هم پیش ماهستن. پریروز مامان زندایی برای ما فسنجون آورد و خوشمزه بود. دستش درد نکنه اما چیزی از دلتنگی ما کم نکرد. حتی دایی جون و علی کوچولو هم سراغی از ما نمیگیرن که دلمون باز بشه. دیروز غروب با مامان جون و زن عمو الی و آجی تسی رفتیم کمی قدم زدیم به بهانه شیر خریدن. هرچند کم و کوتاه بود. امروز هم به بهانه خرید کفش برای مامان جون رفتیم آریاش

برچسب: ماموریت,طولانی,باباجون, نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:00

31 خرداد : سفر یکهفته ای مون به شمال شروع شد. من و مامان جون و باباجون و زن عمو الهام و آجی تسی(چون خان عمو شمال بود). روزه بودیم و میخواستیم به افطار برسیم. اینقدر خوب و به موقع حرکت کردیم که ساعت 13:50 از طهران خارج شدیم و بدون ترافیکی تا پل فردیس یکسره رفتیم. اونجا به اندازه ی یک ربع فقط تو ترافی

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25

سلام چهارشنبه 14 تیر: روز تولد مادرجون بود زنگ زدیم و به مادرجون تبریک گفتیم اما ایکاش پیشش می بودیم. همون روز پدرجون رفت برای اینکه دندونهاش رو چک کنه و تایید نهایی بکنه(پیش آقای نیامی) پنج شنبه 15 تیر: شب رفتیم دیدن کوچولوی عمو حامد(رشیدیان) اسمش سبحانه. عمو حسین(رمضان) و عمو مجید(عزت) و عمو محمدر

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25

سلام پنجشنبه چهلم ننه بود و من و دایی جون و مامان جون و زن عمو الی و آجی تسی ظهر چهارشنبه با ماشین ما رفتیم شمال. هوا خییییییییییییییییلی گرم بود. با اینحال که کولر ماشین تو درجه ی سه داشت میزد اما خنک نمیشدیم. بدترش این بود که هر چی به سمت گیلان میرفتیم شرجی تر هم میشد. همزمان با ما عمه جون اینا هم

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25

سلام یکشنبه 2 مرداد پدرجون اینا دور خونه ی ییلاقی رو فنس کشی کردن(یعنی شروع به فنس کشی کردن). چهارشنبه 4 مرداد شبش رفتیم خونه ی عمه جون اینا و شام حسابی خوردیم جاتون خالی.(شامی و واویشکای جیگر و قورمه سبزی و ...) پنجشنبه و جمعه هم قرار بود بریم بیرون بگردیم ولی نرفتیم. عوضش اوستا کار از اسنوا اومد و

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25

سلام از دوشنبه که خان عمو و زن عمو اعلام کردن میخوان برگردن شمال باباجون و مامان جون به فکر استخدام یه پرستار یا یه مهد مناسب بودن و منم غم و غصه میخوردم که بالاخره تکلیفم چی میشه. هم قیمتها بالا بود و هم آدم و مهد مطمئن نمیشد پیدا کرد. سه شنبه صبح من و باباجون و زن عمو و خان عمو (که زودتر از پالایش

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25

سلام چهارشنبه شب یعنی 11 مرداد 96 قرار بود حرکت کنیم سمت یزد(فقط یزد). حتی باباجون زودتر رفت خوابید که بتونیم نیمه شب راه بیفتیم. تا 12 خوابید و مامان جون و زن عمو الی ساندویچ کوکوی سیب زمینی درست کردن برای تو راهی. اما وقتی باباجون بیدار شد حرفها عوض شده بود. خان عمو و مامان جون میگفتن نریم یزد چون

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25

حین ترافیک آزادگان مامان جون طبق معمول هر ترافیک گفت یه راهی پیدا کنیم تا از ترافیک خلاص بشیم حوصله مون سر رفت که یهو همه زدن زیر خنده که 6 و نیم ساعت باید راه بریم اینطوری نباید کم حوصلگی کنه. توی اتوبان طهران - قم یه جا برای بنزین زدن نگه داشتیم. همونجا باباجون بخاطر بالانس چرخهای ماشین به تعمیرکا

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25

سلام ساعت 13:50 دقیقه بعد از خرید شیرینی تر خوشمزه رسیدیم خونه ی عمو روح الله اینا. وارد خونه شدیم و دو تا کوچولوی ناز به اسم فاطمه خانم سه ساله و حسین آقا 7 ماهه داشت. چند دقیقه ای نشسته بودیم که دیدیم خانمشون هم اومدن و خوش و بش کردیم و کمی چاق سلامتی و بعدش آماده شدیم برای نماز و بعدشم ناهار.ماما

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25

سلام صبح روز دوم برای نماز همه بیدار شدن غیر من و آجی تسی که هنوز به ما واجب نیستبعد نماز باباجون با عمو روح الله رفتن سر مزار بابای عمو روح الله که شهید شده همینطور مادرش و عمه ش که باباجون میگفت برای عروسی بابا و مامان کلی شیرینی یزدی فرستاده بود(قطاب و باقلوا و...). برگشتنی نون بربری و وسایل صبحو

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25

سلام بعد از اینکه از عمو روح الله اینا خداحافظی کردیم به سمت اصفهان حرکت کرده و قبل از خروج از یزد از یکی از شعب حاج خلیفه قطاب و پشمک و حاجی بادوم و ... خریدیم. بعدش هم بنزین زدیم و به سمت اصفهان راه افتادیم.کل مسیر تا اصفهان رو باباجون پشت رل نشست و حدود دو ساعت و پنجاه دقیقه ای به اصفهان رسیدیم.

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25

صفحه بندی